نشسته بودم تو این اتوبوسای راه آهن - تجریش، طبق معمول چند نفر سر جای ایستگاه ها با راننده بدبخت دعوا کردن و خلاصه هرچی از دهن مبارکشون دراومد بار بنده خدا کردن.
آخرش یه سیب گرفت بالا و تو آینه رو ملت گفت :«این سیب رو میبینین؟ صبح موقع پیاده شدن یه خارجیه این و بهم داد و تشکر کرد ازم، اون وقت شماها، هموطنای من موقع پیاده شدن فحشم ندین خدا رو شکر میکنم ... موقع پیاده شدنتون انتظار میکشم این آدم سریع بره که هر چی از دهنش درمیاد بهم نگه. به اون میگین کافر، اسم خودتونو گذاشتین مسلمون ...»
از فریادایی که میزد معلوم بود دل پُری داره از این مردم، شاید آدم باید داد بزنه تا بقیه بفهمن ازشون راضی نیست
پ. ن: دارم به رکورد ماهی یه پست میرسم ... هورا! :) (این دونقطه پرانتز هم برا شاد بودن، حله؟ :دی)
آخرش یه سیب گرفت بالا و تو آینه رو ملت گفت :«این سیب رو میبینین؟ صبح موقع پیاده شدن یه خارجیه این و بهم داد و تشکر کرد ازم، اون وقت شماها، هموطنای من موقع پیاده شدن فحشم ندین خدا رو شکر میکنم ... موقع پیاده شدنتون انتظار میکشم این آدم سریع بره که هر چی از دهنش درمیاد بهم نگه. به اون میگین کافر، اسم خودتونو گذاشتین مسلمون ...»
از فریادایی که میزد معلوم بود دل پُری داره از این مردم، شاید آدم باید داد بزنه تا بقیه بفهمن ازشون راضی نیست
پ. ن: دارم به رکورد ماهی یه پست میرسم ... هورا! :) (این دونقطه پرانتز هم برا شاد بودن، حله؟ :دی)
