۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

عامل درد که همش زخم و کبودی و شکستگی نیست

یه وقت هایی آدم دلش میگیره، نه به خاطر اتفاق های اطرافا؛ اتفاق ها ذاتشون که بد نیست، اصلا ذات ندارن که بد باشه. این آدما اند که حال آدمو میگیرند؛ مثلا یه سری خودشونو نزدیک ترین آدم بهت میدونن، ولی از کنارشون که رد میشی رد شدی، ساکت، بی صدا. کاری به کارت ندارن. نمیفهمن، هیچیو نمیفهمن. نمیفهمن وقتی الان ساکتی ینی چی

من خسته است، من یکیو میخواد که باهاش حرف بزنه، بهش بگه که حالش خوب نیست ... آره خودم هواشو دارم، خودم با من درد دل میکنم، خودم منو درک میکنه، اصلا کی از خودم بهتر ...
گریه ام میگیره از روزگار این من بیچاره، چقدر درد داره؛ چقدر خسته است ...

پ. ن : آدم وقتی یه مدت پست نمیده دلیلش کمبود وقت نیست، بعد اینکه نوشته نمیخواد PUBLISH POST رو بزنه

۳ نظر:

  1. اینطوری نمی شه!
    بیا با هم حرف بزنیم...

    پاسخ دادنحذف
  2. علی ( نشناختی اگر اشکال ندارد چیت ساز...)۱۰ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۱۸

    نمی دانم می دانی یا نه؟ گاهی وقتا که نه خیلی وقتا آدم ها تنها می شن خودشان می مانند و خودشان... و حالا اینجاست که فقط می شود زار زار گریه کرد. البته نه جای دیگری هم هست که می شود زار زد... رفیق اگر رفیق باشد می شود بود...دوست دارم حرفهایت شنیده شود...

    پاسخ دادنحذف
  3. ای بابا لامصّب اون پابلیش پست لامصّبو بزن پوسیدیم دیگه!!!!!!!

    پاسخ دادنحذف